تبليغاتX
امکانات

امکانات

امکانات جمع ممکن ها است

هنوز باورم نشده است.چند اس ام اس آمد و بدترین خبر سال را به من رساند.خسرو شکیبایی فوت کرد.تمام خاطراتم از "هامون" تا "اتوبوس شب" مقابل چشمانم ردیف می شود.آن صدای اعجاب انگیز و آن حرکات دیوانه وار سر و موها...

محبوب ترین بازیگر ایرانی همه خاطراتم،بهترین ترکیب اسم و فامیلی که تا کنون شنیده ام :

"خسرو شکیبایی"

سینمای درب و داغون ما یکی از تکیه گاه های خودش رو از دست داد.

روحش شاد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387  | 

با انگشتان بندبند باریکت مداد را برمی‌داری. نوکش را می‌بری روی زبانت و از توی آینه خطی می‌کشی در امتداد مژه‌هایت و یک بار دیگر یک وری نگاه می‌کنی به آینه. شاید می خواهی بدانی که کدامتان زیباتر شده‌اید!به ساعت ات نگاهی می اندازی و با عجله وسایلت را می‌ریزی توی کیفت و خداحافظی می کنی و می‌روی بیرون. پرده را کنار می‌زنم. ماشین‌ها کنارت ترمز می‌کنند.هوا آفتابی است.
چهار عمودی... روسپی، خودفروش ... 6 حرفی... ن- - ا - ر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  | 

دیشب مُردم. همین جوری بی‌هوا. داشتم فکر می‌کردم که برای فردا کدوم لباسم رو بپوشم. که یهو سر و کله‌ش پیدا شد. چشمای غمگینی داشت. بهم گفت حاضر شو که بریم. اصلاً اونطوری نبود که قبلاً شنیده بودم. نه لاغر بود، نه خاکستری. سرخ و سفید بود و هیکل خوبی هم داشت. فقط صداش خیلی غمگین بود. چشماشم که.... آها اینو یادم رفت بگم. قبلنا فکر می‌کردم که مَرده حتما. نگو زنه! بهم گفت حاضر شو که بریم. یه جور التماس، یه جور احساس تنهایی بود تو نگاهش. سرش رو تکیه داد به چارچوب در.نگران بود که نکنه یه وقت باهاش نرم.طاقت نگاه معصومانه اش رو نداشتم.من هم باهاش رفتم. خیلی دختر خوبیه این عزرائیل. باور کنین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  | 

- ریاضیاتی که منفی در منفیش بشه مثبت، اما مثبت در مثبتش نشه منفی اصلاً عادلانه نیست.         حتماً جبره.

پ.ن: راستی! یه لیوان د.د.ت خنک با سس دیاسپام. آی می‌چسبـــــــــــه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  | 

شاید این حق من نباشد که به تو بگویم که هستی یا چه. اما گریزی نیست. گاهی آدم مجبور می‌شود. بعضی کارها وقتی تکرار می‌شوند مسلسل‌وار مثل آهنگی هستند که چند باره و هزار باره می‌شنویشان و یک هو می‌بینی که مجموع تکرارشان انگاری یک آهنگ تازه شده‌اند. انگاری یک چیز تازه به تو می‌گویند یک باره و تو این بار نمی‌توانی ساکت بنشینی. قطعش کنی اگر و چشم‌هایت را هم ببندی و هر چقدر که بخواهی فکرش را نکنی نمی‌شود. چشم‌هایت را محکمتر می‌بندی از دفعه قبل اما انگاری تمام چین و شکن‌های مغزت را پر کرده. انعکاسش را توی خواب هم می‌شنوی. تا کنون چقدر به خوابه‌ایی که می‌بینی فکر کرده‌ای؟ مرورشان اگر بکنی می‌بینی که خواب‌های با موسیقی یا نبوده‌اند میانشان یا اگر بودند، انگشت‌شمار. آن وقت شاید مانند من به این برسی که حتماً آن موسیقی جایی از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجین شده. با پوست و خون و گوشتت قاطی شده و حالا جزئی از سلول‌هایت است.
کارهای آدم‌ها هم بعضی اوقات مثل این موسیقی می‌مانند. کارهای روزمره‌ای که همیشه انجام می‌دهی با انجامش می‌دهند به خودی خود آن قدر برایت عادی شده‌اند که توجهی نمی‌کنی به آنها. اما به یک باره می‌بینی که تماماً شده‌اند همان آهنگ تکرارشونده که ناگهان پیغامی را به تو مخابره می‌کند و باز نمی‌توانی ساکت بنشینی و به حرف می‌آیی. و آن وقت هست که می‌گویی چه خوب یا چه بد! اعتراض می‌کنی و می‌آشوبی و عصیان می‌کنی. از این که کارهایت به تو وابسته نیستند و تو به آنها وابسته شده‌ای فوران می‌کنی. اولش می‌خواهی فرار کنی از آنها اما نمی‌شود. چشم‌هایت را محکمتر می‌بندی از دفعه قبل اما انگاری تمام چین و شکن‌های مغزت را پر کرده. آن وقت شاید مانند من به این برسی که حتماً آن کار جایی از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجین شده. با پوست و خون و گوشتت قاطی شده و حالا جزئی از سلول‌هایت است.
می‌بینی؟ این جاست که می‌گویی به خود و یا دیگران و به کارهای خودت یا کارهای دیگران که تو حق نداشتی اینک ار را با من بکنی. که تنها بیایی و بروی. که مرا به خود بسته کنی و بعد رهایم کنی. که مانند یک زندانی فرار کنی. چرا که من تو را زندانی نکرده بودم. تو بودی که مرا اسیر خود ساخته بودی. که زندان اگر فرار کند، زندانیش را نیز لاجرم با خود به این سو و آنسو خواهد کشاند و بیچاره زندانی بی‌چاره!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  | 

فرض کن که یک تکه چوب هستی. یک تکه چوب باریک به درازای دو یا سه کف دست و با گره‌های کم و بیش متعدد. با پوستی نه آنچنان خشن که نوک انگشتان کسی را بیازارد و نه آنچنان که خوابشان کند. تنها یک تکه چوب که یک ماهی هست که از شاخه جدا شده و روی زمین میان صدها مانند خودش خوابیده است. آن وقت دوست داشتی که چه کاره باشی؟
می‌توانستی همان ترکه‌ای باشی که برای شروع آتشی به کار می‌برند. از همان‌ها که چند تایش را روی کاغذها و برگ‌ها می‌گذارند تا آتشی را بگیراند. سرآغاز یک آتش خوب که برای بریان کردن کبابی لازم است. می‌توانستی ترکه‌ای باشی در دست کسی، که برای کشیدن خط روی زمینی خاکی به کار می‌رود. برای کشیدن تصویری از یک منطقه و برای نشانی دادن یا نقشه‌ای از خاکریز دشمن. می‌توانستی جزئی از تعداد ترکه‌هایی باشی که کسی کلبه‌ای کوچک با آن می‌سازد و بر روی کتابخانه‌اش می‌گذارد. می‌توانستی در دست کودکی باشی تا با آن لانه مورچه‌ها را به هم بریزد و از احساس به هم ریختن جماعتی منظم لذت ببرد. یا شاید قسمتی از فقرات یک بادبادک که ارکان استواریش یاشی و با او به آسمان سفر کنی.
بگذار باز هم بگویم. می‌توانستی ترکه‌ای باشی برای تنبیه یک کودک شیطان. از همان‌ها که بر کف دستشان می‌کوبند. معلمی یا پدری یا مادری. یا شاید بهتر بود برای تنبیه زیرانداز به کارت برند. تا پلشتی‌ها و خاک یک ساله را در آغاز سال نو از رویش بزدایی. اما از این میان من دوست داشتم (اگر آن ترکه بودم) تنها یک بار مرا از وسط به دو نیم کند فردی که سال‌هاست بوی جنگل به مشامش نرسیده و از عطر میانگاهم به سال‌های پابرهنگی کودکی بازگردد.


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387  | 

چند شب پیش از سر بی خوابی به سراغ کتابخانه قدیمی ام رفتم که اکثر کتاب های ادبی کلاسیک خوانده شده در سال های دور را در آنجا گذاشته ام.هفت گنج نظامی و دیوان شمس و سنایی و مثنوی و خواجو و... چشمم که به تذکرة الاولیاء افتاد دیگر تعلل نکردم.اگر ریا نباشد یک دور کامل آن را در سوم راهنمایی خوانده بودم.تجدید خاطره ای بود شیرین.برای لذت بردن از این کتاب لزومی ندارد که اعتقاداتی داشته باشی و یا اهل عرفان و علاقمند عرفا باشی.بعد از گذشت ۱۰ سال هم چنان در من همان اشتیاق را بر  انگیخت.

عطار که خود از عرفای مهم محسوب می شود در کتاب تذکرة الاولیاءِ خود در مورد 72 نفر از اولیا و عارفان مشهور شرح حال نوشته. اهمیت این کتاب به غیر از این، در سادگی متن آن نیز هست که نسبت به زمان نگارش آن - قرن هفتم – قابل توجه می باشد. مشهور است که عطار کتابهای زیادی نوشته و آدم پرگوئی بوده و تذکرة الاولیاء نیز کتاب نسبتاً مفصلی از آب در آمده. ابتداء هر بخش از کتاب با جملات اغراق آمیز و مسجعی در مدح یکی از اولیا آغار می شود و اغلب بعد از آن، شرح تولد یا توبۀ او در پی می آید، و سپس حکایاتی از زندگی او و بعد جملاتی که از زبان او نقل شده و در آخر بخش، حکایات مربوط به مرگ او یا بعد از مرگ ذکر می شود.

در مورد متن کتاب بایستی بگویم که برای افراد مبتدی مقداری دشوار است و طبیعتاَ ارتباط با کتاب چندان راحت نیست اما همانطور که گفتم نسبت به زمان نگارش کتاب،متن آن خیلی هم ساده و بی تکلف محسوب می شود. به هر حال داستانهای کتاب شیرین و خواندنی هستند و سرگذشتهای عجیب و غریبی در این میان دیده می شود. از جمله بخش های جالب کتاب می توان به سرگذشت بایزید بسطامی، ابراهیم ادهم، رابعه، جُنَید بغدادی، و منصور حلاج اشاره کرد.برخی از این افراد حتی بر اثر حالت های استثنایی و جملات فهم نشدنی شان توسط مردم به کفر متهم می شدند، مثل منصور حلّاج یا ابو سعید خرّاز یا ابوبکر شبلی.

بخش هایی از متن کتاب که من را بر سر ذوق آورد را به شما هم پیشنهاد می کنم:

نفس

"خصم تو با تو بر نیاید چون تو با خود برآمدی."

ص273

آواز غیبی

نقل است که (شیخ ابوالحسن خرقانی) شبی نماز همی کرد، آوازی شنید که: "هان بوالحسنُو! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟" گفت: "ای بار خدای، خواهی آنچه را که از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟!" آواز آمد که نه از تو نه از من.

ص583

عبدالله مبارک

(عبدالله مبارک) بر کنیزی فتنه شد، چنانکه قرار نداشت. شبی در زمستان در زیر دیوار خانۀ معشوق تا بامداد بایستاد به انتظار او، همه شب برف می بارید. چون بانگ نماز گفتند پنداشت که بانگ خفتن(اذان مغرب) است، چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: "شرمت باد ای پسر مبارک که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام(جماعت) در نماز سورتی درازتر خوانَد دیوانه گردی!" در حال، دردی به دل او فرود آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد.

ص183

عالم و جاهل

"عالم ترین خلق، مطیعِ ترسناک است و جاهل ترین خلق، عاصیِ ایمن است."

ص355

لطف

(یحیی معاذ) گفت: "الهی لطف و کرم تو با کسی که اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی گوید(یعنی فرعون) این است، لطف و کرم تو با کسی که سبحانَ رَبّیَ الاَعلی گوید چه خواهد بود؟"

ص322

گناه

(یحیی معاذ) گفت: "گناهی که تو را محتاج گرداند بدو، دوستتر دارم از عملی که بدو نازند."

ص317

شادی

(ابو تراب نخشبی) گفت: "شما سه چیز دوست می دارید و از آنِ شما نیست؛ نَفس را دوست می دارید و نفس از آنِ خدای است، و روح را دوست می دارید و روح از آنِ خدای است، و مال را دوست می دارید و مال از آنِ خدای است. و دوچیز طلب می کنید و نمی یابید؛ شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود."

ص311

معامله

یکبار(سَریِ سَقَطی) به شصت دینار بادام خرید. بادام گران شد، دلّال بیامد و گفت: بفروش. گفت: به چند؟ گفت: به شصت و سه دینار. گفت: بهاء بادام امروز نود دینار است، گفت: قرار من این است که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم، من عزم خود نقض نکنم. دلّال گفت: من نیز روا ندارم که کالای تو به کم بفروشم، نه دلّال فروخت و نه سَری رواداشت.

...یک روز بازار بغداد بسوخت او را گفتند :بازار بسوخت. گفت: من نیز فارغ شدم. بعد ار آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود، چون آنچنان بدید آنچه داشت به درویشان داد و طریق تصوّف پیش گرفت.

ص255 و 256

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387  | 

۱۸ تیر ۲۳ سال پیش به دنیا آمدم.همین.این طفل معصوم بالایی را که نگاه می کنم، احساس عذاب وجدان می کنم که چه بلایی بر سر روح و جسم و ذهنش آوردم تا شد این شازده پایینی.والبته نمی دانم ۲۳ سال دیگر چه بلایی سر این شازده پایینی می آورم البته اگر ۲۳ سال دیگری باقی باشد.تنها چیزی که در چنین روزی  برایم اهمیت دارد ادای دین به پدر و مادری است که هرچه دارم از آن ها است و امید آنکه در ۲۳ سال دوم زندگی انسان بهتری باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387  | 

مطلب فوق را در سایت بی بی سی فارسی خواندم.گفتم در اینجا بیاورم شاید در ثواب آن ما هم سهیم باشیم و اسباب آمرزش دنیا و آخرت مان شود:

"عده ای از دانشمندان و روحانیان مسلمان درخواست کرده اند که از این پس به جای گرینویچ از زمان مکه به عنوان زمان واحد جهانی استفاده شود زیرا به گفته آنها شهر مکه مرکز حقیقی زمین است. این پیشنهاد در کنفرانسی با عنوان «مکه مرکز زمین» در قطر مطرح شده است. ایده آنچه «ساعت مکه» خوانده شده از سوی یک مسلمان فرانسوی مطرح شد."


من نه کارشناس دینم نه زمین‌شناس. اما این قسمت از این خبر رو نفهمیدم. یکی برام توضیح بده لطفاً:


"گفته می‌شود که عقربه‌های ساعت مکه در جهت عکس حرکت عقربه‌های ساعت می‌گردد و به مسلمانان کمک می‌کند هر جا که باشند جهت مکه و قبله را بیابند".

اما  اظهار نظر خواننده‌ها. باز هم چون نظرم شخصیه، وارد بحث نمی‌شم. اما این نظری رو که آقای احمد از امارات نوشته خیلی برام بانمک بود:
"اين اسم به احترام دانشمند انگليسی گذاشته شده و ربطی به استعمار دنيا در طول 200 يا 300 سال امپراطوری انگليس ندارد".
تا جایی که من می‌دونم گرینویچ جایی هست در جنوب شرقی لندن نه اسم یک دانشمند انگلیسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387  | 

ساعت، شش، خواب، سقف، دست، مسواک، اصلاح، اتو، پاركينگ،ماشين، ساعت، بازار، سلام، کار، بحث، سؤال، جواب، کلافه، گرما،دفتر،منشي،جلسه، ساعت، ناهار، تلفن، ساعت، مدرسه، شورا، معلم، چك حقوق،ساعت،كلاس، دوست، بحث،قرار، ساعت، ماشين، باشگاه، فوتبال، پيتزا آرد،شام، خانه، اینترنت، روزنامه،تلفن،كتاب، خواب، ساعت، روز، هفته، ماه، فصل، سال، پایان.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |