چند شب پیش از سر بی خوابی به سراغ کتابخانه قدیمی ام رفتم که اکثر کتاب های ادبی کلاسیک خوانده شده در سال های دور را در آنجا گذاشته ام.هفت گنج نظامی و دیوان شمس و سنایی و مثنوی و خواجو و... چشمم که به تذکرة الاولیاء افتاد دیگر تعلل نکردم.اگر ریا نباشد یک دور کامل آن را در سوم راهنمایی خوانده بودم.تجدید خاطره ای بود شیرین.برای لذت بردن از این کتاب لزومی ندارد که اعتقاداتی داشته باشی و یا اهل عرفان و علاقمند عرفا باشی.بعد از گذشت ۱۰ سال هم چنان در من همان اشتیاق را بر انگیخت.
عطار که خود از عرفای مهم محسوب می شود در کتاب تذکرة الاولیاءِ خود در مورد 72 نفر از اولیا و عارفان مشهور شرح حال نوشته. اهمیت این کتاب به غیر از این، در سادگی متن آن نیز هست که نسبت به زمان نگارش آن - قرن هفتم – قابل توجه می باشد. مشهور است که عطار کتابهای زیادی نوشته و آدم پرگوئی بوده و تذکرة الاولیاء نیز کتاب نسبتاً مفصلی از آب در آمده. ابتداء هر بخش از کتاب با جملات اغراق آمیز و مسجعی در مدح یکی از اولیا آغار می شود و اغلب بعد از آن، شرح تولد یا توبۀ او در پی می آید، و سپس حکایاتی از زندگی او و بعد جملاتی که از زبان او نقل شده و در آخر بخش، حکایات مربوط به مرگ او یا بعد از مرگ ذکر می شود.
در مورد متن کتاب بایستی بگویم که برای افراد مبتدی مقداری دشوار است و طبیعتاَ ارتباط با کتاب چندان راحت نیست اما همانطور که گفتم نسبت به زمان نگارش کتاب،متن آن خیلی هم ساده و بی تکلف محسوب می شود. به هر حال داستانهای کتاب شیرین و خواندنی هستند و سرگذشتهای عجیب و غریبی در این میان دیده می شود. از جمله بخش های جالب کتاب می توان به سرگذشت بایزید بسطامی، ابراهیم ادهم، رابعه، جُنَید بغدادی، و منصور حلاج اشاره کرد.برخی از این افراد حتی بر اثر حالت های استثنایی و جملات فهم نشدنی شان توسط مردم به کفر متهم می شدند، مثل منصور حلّاج یا ابو سعید خرّاز یا ابوبکر شبلی.
بخش هایی از متن کتاب که من را بر سر ذوق آورد را به شما هم پیشنهاد می کنم:
نفس
"خصم تو با تو بر نیاید چون تو با خود برآمدی."
ص273
آواز غیبی
نقل است که (شیخ ابوالحسن خرقانی) شبی نماز همی کرد، آوازی شنید که: "هان بوالحسنُو! خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟" گفت: "ای بار خدای، خواهی آنچه را که از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟!" آواز آمد که نه از تو نه از من.
ص583
عبدالله مبارک
(عبدالله مبارک) بر کنیزی فتنه شد، چنانکه قرار نداشت. شبی در زمستان در زیر دیوار خانۀ معشوق تا بامداد بایستاد به انتظار او، همه شب برف می بارید. چون بانگ نماز گفتند پنداشت که بانگ خفتن(اذان مغرب) است، چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است. با خود گفت: "شرمت باد ای پسر مبارک که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام(جماعت) در نماز سورتی درازتر خوانَد دیوانه گردی!" در حال، دردی به دل او فرود آمد و توبه کرد و به عبادت مشغول شد.
ص183
عالم و جاهل
"عالم ترین خلق، مطیعِ ترسناک است و جاهل ترین خلق، عاصیِ ایمن است."
ص355
لطف
(یحیی معاذ) گفت: "الهی لطف و کرم تو با کسی که اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی گوید(یعنی فرعون) این است، لطف و کرم تو با کسی که سبحانَ رَبّیَ الاَعلی گوید چه خواهد بود؟"
ص322
گناه
(یحیی معاذ) گفت: "گناهی که تو را محتاج گرداند بدو، دوستتر دارم از عملی که بدو نازند."
ص317
شادی
(ابو تراب نخشبی) گفت: "شما سه چیز دوست می دارید و از آنِ شما نیست؛ نَفس را دوست می دارید و نفس از آنِ خدای است، و روح را دوست می دارید و روح از آنِ خدای است، و مال را دوست می دارید و مال از آنِ خدای است. و دوچیز طلب می کنید و نمی یابید؛ شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود."
ص311
معامله
یکبار(سَریِ سَقَطی) به شصت دینار بادام خرید. بادام گران شد، دلّال بیامد و گفت: بفروش. گفت: به چند؟ گفت: به شصت و سه دینار. گفت: بهاء بادام امروز نود دینار است، گفت: قرار من این است که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم، من عزم خود نقض نکنم. دلّال گفت: من نیز روا ندارم که کالای تو به کم بفروشم، نه دلّال فروخت و نه سَری رواداشت.
...یک روز بازار بغداد بسوخت او را گفتند :بازار بسوخت. گفت: من نیز فارغ شدم. بعد ار آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود، چون آنچنان بدید آنچه داشت به درویشان داد و طریق تصوّف پیش گرفت.
ص255 و 256